تبليغاتX
اوانگارد
برقرار باد دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا

درد سرهای صادق زیبا کلام بودن!

یک دانشجوی علوم سیاسی هنگامی که پای سخنان دکتر صادق زیبا کلام در رسانه ها بنشیند با حیرت خواهد دید که این استاد برجسته علوم سیاسی دانشگاه تهران حتی پایه ای ترین احکام علم سیاست را هم نمی داند.اما این دانشجو اگر اندکی با صف بندی نیرو های طبقاتی و سیاسی در ایران اشنا باشد در خواهد یافت که نادیده گرفته شدن پایه های علم سیاست در سخنان زیبا کلام صرفا ناشی از بی سوادی نیست،این قوانین تغییر ناپذیر مزدوری در دستگاه استبداد پاتریمونیال است که سبب می شود موجود حقیری مانند زیبا کلام در دفاع از استبداد و خودکامگی، خاک ولایت فقیه را بر چشم بنیادی ترین حقایق علم سیاست بپاشد.داستان صادق زیبا کلام داستان افلاطون نیست که به سیراکوز رفت،داستان او داستان بارها تکرار شده مزدوری در دستگاه استبداد پاتریمونیال است.

گذشته از انتقاد های خفیف زیبا کلام از حاکمیت که البته ناشی از خصلت انتقادی مکانی است که او دیدگاههای خود را در ان مطرح می کند،ترجیع بند دیدگاههای او در دفاع از نظام جمهوری اسلامی اشاره مکرر به مشارکت مردم در تجمعات سیاسی حکومت یعنی انتخابات و راهپیمایی هاست. از نظر صادق زیبا کلام حضور بخش هایی از مردم در انتخابات و راهپیمایی های حکومت اگر چه نشانه دفاع مطلق انها از عملکردهای مسولان نیست اما نشانه مردمی و دموکراتیک بودن کلیت نظام جمهوری اسلامی است.بر اساس همین دیدگاه "مشارکت سیاسی"است که دکتر زیبا کلام به عنوان مثال استدلال می کند که نظارت استصوابی شورای نگهبان وقفه ای اساسی در خصلت دموکراتیک انتخابات جمهوری اسلامی ایجاد نمی کند چون به هر حال بیش از 50 درصد مردم در این انتخابات شرکت می کنند.(گفتگو با صدای امریکا،چهارشنبه 26 فروردین)

هر چند از فروتنی به دور است اما در اینجا مجبوریم برای اثبات بی پایه بودن دیدگاههای دکتر زیبا کلام در باره مشارکت سیاسی،یکی از پایه ای ترین احکام علم سیاست را به این استاد برجسته علوم سیاسی اموزش دهیم.

از دیدگاه علم سیاست مشارکت سیاسی به هیچ وجه نمی تواند معیاری برای دموکراتیک یا استبدادی بودن یک حکومت باشد.زیرا مشارکت سیاسی هم در نظام های دموکراتیک و هم در نظام های استبدادی وجود دارد.انچه باعث تمایز نظام های دموکراتیک از نظام های استبدادی می شود نه صرف مشارکت سیاسی بلکه نوع مشارکت سیاسی است به همین اعتبار علم سیاست مشارکت سیاسی را به دو نوع تفکیک می کند.

الف)مشارکت خودجوش:در مشارکت خوجوش مردم به واسطه برخورداری نظام سیاسی از تنوع ساختاری و نیز برخورداری نظام های فرعی از استقلال لازم در فرایند های سیاسی شرکت می کنند و به واسطه شرکت در این فرایند ها در دستگاه قدرت صاحب نقش و تاثیر می شوند به این ترتیب که می توانند هدف های نظام سیاسی و راههای نیل به این هدف ها را تعیین کنند.

ب)مشارکت تجهیزی:"مشارکت تجهیزی بر اساس تعلیمات و دستورالعمل های خاص و به صورت سازمان یافته انجام می شود و متاثر از وفاداری ها،احساسات،احترام و یا ترس از نخبگان حاکم است.در این روند مردم به جای برخورداری از نقش و سهیم شدن در فرایند توضیع قدرت عملا به وسیله حاکمان به بیگاری گرفته می شوند"(1)

اکنون سوال اساسی اینجاست.مشارکت بخش هایی از مردم در انتخابات و راهپیمایی های نظام جمهوری اسلامی از کدام نوع مشارکت است؟مشارکت خودجوش که در ان به واسطه وجود تنوع ساختاری در نظام سیاسی،مردم با مشارکت در فرایند های سیاسی عملا صاحب نقش و تاثیر می شوند یا مشارکت تجهیزی که به واسطه احساسات یا ترس از نخبگان حاکم صورت می گیرد و مردم عملا در ان به بیگاری گرفته می شوند؟ پاسخ روشن است.هیچ کدام از هدف های سیاسی نظام جمهوری اسلامی و هیچ کدام از راههای رسیدن به این هدف ها به وسیله مردم و در فرایند مشارکت سیاسی تعیین نمی شود مردم صرفا به وسیله دستگاه استبداد جمهوری اسلامی برای نمایش مشروعیت به بیگاری گرفته می شوند.

اما اینکه دکتر زیبا کلام اصطلاح مشارکت سیاسی را به شکل عام بیان می کند و ان را به مشارکت خودجوش و مشارکت تجهیزی تفکیک نمی کند ابدا ناشی از بی سوادی نیست.پیش از این گفتیم این قانون مزدوری در دستگاه استبداد پاتریمونیال است که سبب می شود او خاک ولایت فقیه را بر چشم بنیادی ترین احکام علم سیاست بپاشد تا مگر سلطان پاتریمونیال-ولایت فقیه- گوشه چشمی به این مزدور حقیر نماید و او را هم به دایره "پیروان"راه دهد.اساسی ترین شکل رابطه قدرت در دستگاه استبداد پاتریمونیال رابطه حامی-پیرو است.پیروان بی چون و چرا از سلطان پاتریمونیال دفاع می کنند و در مقابل سلطان پاتریمونیال نیز به مثابه "حامی"منابع سیاسی و اقتصادی را در بین پیروان تقسیم می کند.این انگیزه ای است که صادق زیبا کلام را به مزدوری ارتجاع می کشاند اما مزدور ارتجاع بودن هم دردسرهای خودش را دارد.عمری با ریا و دروغ زندگی کردن،واقعیت را دیدن،فهمیدن ولی انکار کردن.اینها دردسرهای صادق زیبا کلام بودن است

(1)سیاست های مقایسه ای،دکتر عبدالعلی قوام.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 18:52  توسط سعید دهقانی  | 

اکنون چه؟

به ضمیمه نکاتی درباره چپ دانشجویی

پیش از این در یادداشت فعلیت انقلاب و وظایف کمونیست ها با طرد دیدگاه اکادمیستی که واقعیت انقلاب را از نظریه و عمل خود حذف می کند به طرح این دیدگاه پرداختیم که در شرایط فعلیت انقلاب وظیفه کمونیست ها مبارزه هر روزه برای ایجاد پیش شرط های انقلاب پرولتاریایی است.

دیدگاه فعلیت انقلاب مبتنی بر درک ماتریالیستی از تاریخ است.از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی جامعه سرمایه داری نه یک جامعه طبیعی که همیشه بوده و همیشه نیز خواهد بود بلکه مرحله ای گذرا از تکامل جامعه انسانی است که خود از بطن ویرانه های جامعه فئودالی و درنتیجه انقلابات بورژوایی ایجاد شد.بورژوازی اگرچه در سپیده دمان تاریخ خود با غلبه بر هرج و مرج جامعه فئودالی نیروهای تولیدی و اجتماعی عظیمی را ازاد کرد و پیشرفت هایی را به وجود اورد که تمامی تمدن قدیم در مقابل ان یک پیش تاریخ بود اما در سیر تکامل خود و پس از غلبه بر بازمانده های جامعه فئودالی،خود به طبقه حاکم جدیدی تبدیل شد که منافعی جدا از منافع توده تولید کنندگان یعنی پرولتاریا پیدا کرد.به این ترتیب تکامل جامعه سرمایه داری پروسه جدیدی از پولاریزاسیون طبقاتی را به وجود اورد که در یک قطب ان بورژوازی به عنوان مالک سرمایه و وسایل تولید و در قطب دیگر ان پرولتاریا به عنوان تولید کنندگان سلب مالکیت شده قرار داشت.این جدایی منافع طبقاتی بازتاب تضاد بنیادی تری در شیوه تولید سرمایه داری بود.بورژوازی پس از سلب مالکیت از توده های دهقانی انها را به مثابه کارگران ازاد در دسته های صدها و هزاران نفری در محیط های تولیدی سازمان داد.به این ترتیب تولید خصلتی اجتماعی پیدا کرد در حالی که مالکیت وسایل تولید در دست مالک خصوصی یعنی فرد بورژوا قرار داشت و مالک خصوصی نیز برای افزایش هر چه بیشتر ثروت خود به بهره کشی از کارگران از راه استثمار ارزش اضافی تولید شده به وسیله انان پرداخت.

این قوانین تولید سرمایه داری که هر روز بر قدرت و ثروت طبقه سرمایه دار می افزاید و فلاکت کارگران را تشدید می کند در عین حال بنیان مادی انحلال جامعه سرمایه داری نیز هست.تضاد خصلت اجتماعی تولید با مالکیت خصوصی بر ابزار تولید هم جامعه را به دو قطب متخاصم-بورژوازی و پرولتاریا-تبدیل می کند و هم موجب ایجاد بحران های بی پایان اقتصادی و سیاسی می شود که در نتیجه این بحران ها شرایط برای عمل دگرگون ساز طبقه کارگر مهیا می شود.

بحران ساختاری سرمایه داری که خود را به شکل کاهش قدرت خرید از یک سو و اضافه تولید از سوی دیگر نشان می دهد به سرعت به بحران سیاسی،بحران سرکردگی بورژوازی بر جامعه طبقاتی تبدیل می شود و در این بحران ها مساله تعیین تکلیف قدرت سیاسی در دستور کار طبقات اجتماعی قرار می گیرد.البته کاملا محتمل است که در شرایط ضعف سیاسی،تشکیلاتی و ایدئولوژیکی پرولتاریا بورژوازی بتواند به سادگی و بدون هیچ تکانه انقلابی بحران سیاسی و اقتصادی خود را از سر بگذراند اما با کمترین حد از اگاهی ایدئولوژیک و استقلال سیاسی پرولتاریا دوران بحران اقتصادی به دوران بحران انقلابی و دوران تعیین تکلیف قدرت سیاسی تبدیل می شود.در این بحران ها با حاد شدن مبارزه طبقاتی یا پرولتاریا متکی بر اگاهی طبقاتی و صف مستقل تشکیلاتی خود نظام سرمایه داری را با تمام فلاکت هایش دفن خواهد کرد و بر ویرانه های ان جامعه سوسیالیستی را خواهد ساخت یا بورژوازی متکی بر دستگاه سرکوب خود جنبش کارگری را به خاک و خون خواهد کشید و کارگران را برای اغاز دور تازه ای از انباشت کاپیتالیستی سرمایه به محیط های کار و استثمار باز خواهد گرداند.

در مورد خاص ایران تکانه انقلاب 57 اخرین بحران گسترده اقتصادی و سیاسی سرمایه داری ایران بود که در ان مساله تعیین تکلیف قدرت سیاسی در دستور کار طبقات اجتماعی قرار گرفت.تاریخ نویسان جمهوری اسلامی سعی دارند 22 بهمن 57 را پایان انقلاب مردم ایران معرفی کنند اما تا جایی که به جدال های تاریخ ساز مربوط می شود 22 بهمن تنها نقطه عطف مبارزه خونین طبقات اجتماعی بر سر قدرت سیاسی بود .در این مبارزه پرولتاریای ایران در صورت داشتن صف مستقل سیاسی و اگاهی مستقل از بورژوازی می توانست جمهوری اسلامی را که رسالت تاریخی حفظ نظام سرمایه داری وابسته را بر عهده گرفته بود در هم بشکند و بحران 57 را به بحران اخر سرمایه داری در ایران تبدیل کند اما فقدان پیش شرط های ایدئولوژیک،فرهنگی و سیاسی انقلاب پرولتاریایی جمهوری اسلامی را قادر ساخت که به نمایندگی از سرمایه امپریالیستی طبقه کارگر ایران را به خاک و خون بکشد.خرداد سال 60 و نه 22 بهمن 57 به درستی سال پایان انقلاب مردم ایران و سال شکست طبقه کارگر از ضد انقلاب بورژوا-اسلامی بود و از ان تاریخ به بعد تاریخ فلاکت طبقه کارگر ایران،تاریخ زندان،شکنجه و تاریخ سرکوب مردم ایران چیزی جز نتایج شکست پرولتاریای ایران از ضد انقلاب بورژوا-اسلامی نیست.

البته دیدگاه مارکسیسم نه مرثیه خوانی برای انقلاب 57 بلکه درک این واقعیت است که با اغاز دوباره بحران های انقلابی مساله تعیین تکلیف قدرت سیاسی دوباره در دستور کار طبقات اجتماعی قرار خواهد گرفت.بحران اینده سرمایه داری در ایران بدون تردید بحرانی حاد تر از سال 57 خواهد بود زیرا ترکیب بحران اقتصادی و سیاسی بورژوازی با بحران ناشی از عدم تحقق تکالیف دموکراتیک جامعه ایران را در خود خواهد داشت.گذشته از تکالیف سوسیالیستی که طبقه کارگر ایران در مبارزه برای تحقق ان تنها خواهد بود،این واقعیت نیز که جمهوری اسلامی تنها پس از سرکوب خونین طبقه کارگر توانست دست اورد های دموکراتیک مردم را مصادره کند نشان می دهد که سرنوشت تحقق تکالیف دموکراتیک نیز(مساله ارضی،مساله قومی،مساله دموکراسی،مساله زنان و...) به سرنوشت مبارزه طبقاتی پرولتاریا علیه کلیت نظام سرمایه داری گره خورده است.

این دیدگاهها در نهایت ما را به یک سوال اساسی می رساند.شرایط پیروزی طبقه کارگر در برایند انقلابی اینده و در مبارزه برای سرنگونی نظام سرمایه داری چیست و کدام سبک کار کمونیستی این شرایط را ایجاد خواهد کرد؟

در پاسخ به مساله سبک کار،غالب گرایشات چپ در پی وارد کردن توده کارگران به مبارزه سیاسی هستند و راه نیل به این هدف را پیوند میان پیشرو کمونیست با توده کارگران به عنوان حلقه مفقوده سبک کار کمونیستی می دانند.اما برایند شرایط انقلابی خود توده کارگران را در ابعاد وسیع وارد مبارزه سیاسی خواهد کرد بنابراین مساله اساسی نه وارد کردن توده کارگران به مبارزه سیاسی بلکه این پرسش است که در شرایط برایند انقلابی توده کارگران با پرچم کدام طبقه و کدام ایدئولوژی وارد مبارزه سیاسی خواهند شد.ایا پرولتاریا پرچم طبقاتی خود یعنی سوسیالیزم را در دست خواهد گرفت یا نیروی عظیم طبقاتی خود را در خدمت هژمونیک شدن دیگر طبقات قرار خواهد داد؟

نقش کمونیست ها در جنبش طبقه کارگر به دقیق ترین شکل ممکن خود را در پاسخ به این پرسش ها نشان خواهد داد.اگر کمونیست ها بتوانند نقد طبقه کارگر به جهان موجود را از نقد بورژوایی و انفعالی به نقد سوسیالیستی و انقلابی تبدیل کنند و صفی از کارگران پیشرو و کمونیست های انقلابی را حول یک برنامه انقلابی در یک حزب انقلابی به مثابه عینیت اگاهی طبقاتی کارگران سازمان دهند انگاه در برایند شرایط انقلابی،پرولتاریا با پرچم خود پرچم سرخ سوسیالیزم وارد مبارزه سیاسی خواهد شد و قادر خواهد شد بحران اینده سرمایه داری ایران را به بحران اخر سرمایه داری در ایران تبدیل کند.

نکاتی درباره بازسازی چپ دانشجویی

نداشتن ارتباط با هیچ کدام از گرایشات چپ دانشجویی با وجود اینکه کجدار و مریض دانشجو هستم صلاحیت بحث درباره مسائل درونی این نحله ازچپ را از من گرفته است.به همین دلیل هیچ گاه به شکل فعال وارد مباحث مربوط به چپ دانشجویی نشدم اما مشاهده مقاله ای از رفیق نجما رنجبران در نقد داب انگیزه ای شد تا نکاتی را بیان کنم که بی ارتباط با بحث های اساسی "اکنون چه؟"نیست.نقد رفیق نجما بر دانشجویان ازادیخواه و برابری طلب حاوی نکته اساسی نیست و محور این نقد همچنان این است که داب با اکسیونیسم و اوانتواریسم خود محملی را برای سرکوب گرایش چپ در دانشگاه ایجاد کرده است.اما به گمان من سرکوب نمی تواند کانونی برای نقد داب باشد زیرا سرکوبگری ذات دولت سرمایه داری وابسته حاکم بر ایران است و با تشدید بحران های این دولت با هر سطح از پراتیک قطعا دانشجویان چپ گرا اماج حملات دولت سرمایه داری قرار می گرفتند.از دیدگاه من انچه که می تواند محور نقد داب باشد این مساله است که چرا داب ظرفیت عظیم تئوریک و مبارزاتی خود را به دانشگاه محدود کرد؟دقیق تر بگویم اساسا مساله خود ترم چپ دانشجویی است.رفقایی نفی ترم چپ دانشجویی را به عنوان فرمان ترک سنگر تفسیر می کنند اما واقعیت این است که از دیدگاه متفکران کلاسیک مارکسیسم کارگر،معلم،دانشجو یا روشنفکر بودن تغییری در وظایف کمونیست ها ایجاد نخواهد کرد.وظیفه کمونیست ها متشکل کردن پرولتاریا به عنوان یک طبقه،در هم شکستن دولت سرمایه داری و الغای مالکیت خصوصی است و به این اعتبار سنگر مبارزه هر کمونیستی طبقه کارگر خواهد بود.

نگاهی به پروسه شکل گیری و مبارزات کومله به عنوان یک جریان عمیقا تاثیر گذار در جنبش کمونیستی ایران و کردستان دیدگاه من را بازتر می کند.نطفه شکل گیری کومله تشکیلاتی با عنوان اگر اشتباه نکنم روشنفکران بود که در نیمه دوم دهه 40 در دانشگاه تهران ایجاد شد.این تشکیلات نه به لحاظ کمی و نه به لحاظ تئوریکی ابدا قابل مقایسه با داب نبود با این حال انها هیچ گاه خود را به عنوان چپ دانشجویی تعریف نکردند بلکه به پراتیک کردن خط سیاسی کاری در میان کارگران در مقابل مشی چریکی پرداختند و در پرتو این شکل از پراتیک بود که انها توانستند با وجود همه ابهامات تئوریک به جریانی عمیقا تاثیر گذار در چپ ایران و کردستان تبدیل شوند.

هدف کمونیست ها نقد رادیکال و سرنگونی پراتیک کل واقعیت اجتماعی است و این هدف تنها در اتحاد با طبقه انقلابی یعنی طبقه کارگر امکان پذیر خواهد بود.البته این به معنای نفی مبارزه صنفی و سیاسی در دانشگاه با هدف هژمونیک کردن خط چپ نیست اما فعالیت دانشجویان چپ در دانشگاه تنها باید بخشی از مبارزه انها باشد.سنگر واقعی کمونیست ها درون طبقه کارگر و در کارخانه و خیابان است محدود کردن اگاه ترین و پر شور ترین مبارزان کمونیست به فعالیت صرفا دانشجویی به هدر بردن ظرفیت های انقلابی طبقه کارگر ایران است.از دیدگاه من هر تلاشی برای بازسازی چپ در دانشگاه باید معطوف به تبدیل چپ های دانشگاه به پراتیسین های انقلاب کارگری باشد نه صرفا فعال دانشجویی.

سعید دهقانی

لینک مقاله رفیق نجما رنجبران

www.whatds.blogfa.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 18:33  توسط سعید دهقانی  | 

کمونیسم و اخلاق

«در دفاع از اخلاق ماتریالیستی»

یکی از نشانه های نمایان جامعه امروز ایران انحطاط گسترده اخلاق عمومی است.در میان اقشار گسترده ای از مردم رقابت برای نفع بیشتر جای هر نوع عاطفه،گذشت و علایق انسانی را گرفته است.در حقیقت نفع و نه عاطفه قانون حاکم بر روابط اجتماعی در ایران امروز است.ارائه مثال هایی درباره انحطاط اخلاق عمومی بیهوده به نظر می رسد. ما در بطن این شرایط زندگی می کنیم.
ایدئولوگ ها و روحانیون دینی که همواره به دنبال راهی برای حمله به اندیشه های نو هستند،انحطاط اخلاق عمومی را به مدرنیته و «بی دینی» ناشی از ان نسبت می دهند.از دید انها تا قبل از نفوذ تمدن دموکراتیک غرب مردم ایران زندگی عمیقا اخلاقی داشتند اما با گسترش اندیشه های غربی یعنی مدرنیسم،اومانیسم و سکولاریزم بود که انحطاط اخلاق انسان ایرانی اغاز شد.برای درک نمود های واقعی درک مذهبی از مساله اخلاق باید دید نفوذ تمدن غرب کدام تغییر را در ساختار اجتماعی ایران ایجاد کرد که به اعتبار ان روحانیت مذهبی این تمدن را ذاتا غیر اخلاقی می داند.در پاسخ باید گفت ان تغییراتی که در نتیجه نفوذ تمدن دموکراتیک غرب در ساختار اجتماعی به شدت متصلب ایران اغاز شد ایجاد تکانه هایی در وضعیت ازادی زن بود و مشخصا روحانیت مذهبی همین ازادی زن را معیار انحطاط اخلاقی می داند.از دیدگاه ایدئولوژی روحانیت اخلاق یعنی اسارت زن.بنابراین در دوران تاریخی که زن در حصار حرم خانه ها و زیر نقاب و چادر پوشیده شده بود جامعه زندگی عمیقا اخلاقی داشت اما اکنون که زن وارد محیط اجتماعی شده وگام به گام در حال گرفتن ابتدایی ترین حقوق خود از جامعه مردسالار است،زندگی غیر اخلاقی شده است.
در حقیقت نقد مذهبی به انحطاط اخلاق به هیچ وجه به گسترش نفع پرستی در میان مردم اشاره ای نمی کند.از دیدگاه این نقد لبخند زدن به دختر همسایه ،اوج فساد اخلاق و نشانه نزدیک شدن اخرالزمان است اما رواج گسترده نفع پرستی که هر گونه عاطفه و گذشت را در کوران رقابت های تنگ نظرانه دفن می کند،ابدا مساله مهمی نیست.
اکنون باید به این مساله پرداخت که چرا اخلاق مذهبی نمی تواند به نقد ریشه های نفع پرستانه انحطاط اخلاق عمومی یپردازد.پاسخ را باید در ذات خود اخلاق مذهبی جستجو کرد.فرد مذهبی عمل اخلاقی را نه به خاطر عاطفی یا انسانی بودن ان عمل بلکه به خاطر نفعی انجام می دهد که تصور می کند انجام ان عمل در قیامت به او خواهد رساند.سلام کردن 69 نفع دارد و جواب سلام یک نفع!بنابراین ذات اخلاق مذهبی نفع پرستی است با این تفاوت که نفع را نه به دنیای موجود بلکه به اخرت موهوم ارجاع می دهد.ناگفته پیداست اخلاقی که بر چنین بنیانی استوار باشد نه تنها نمی تواند به نقد ریشه های نفع پرستانه انحطاط اخلاق عمومی بپردازد بلکه خود نفع پرستی را در ناخوداگاه معتقدانش بازتولید می کند.
در مقابل این جلوه های اخلاق یا بی اخلاقی که بر ذهن انسان ایرانی سنگینی می کند،پاسخ کمونیسم به مساله اخلاق نمی تواند جدا از ذات روش کمونیستی باشد.کمونیسم واقعیت را در تئوری نقد و در پراتیک سرنگون می کند.از این دیدگاه بیان اینکه در مقابل بنیان نفع پرستانه اخلاق مذهبی باید بنیانی ماتریالیستی و انسانی برای اخلاق تعریف شود بازگشت به ماتریالیسم غیر پراتیک شاگردان هگل و بازگشت به دوران قبل از ایدئولوژی المانی است.یقینا اخلاق کمونیستی اخلاقی ماتریالیستی است.ماتریالیسم یک عمل را به واسطه بار عاطفی و انسانی ان اخلاقی می داند نه به اعتبار مفید بودن ان.بنابراین ماتریالیسم یگانه بنیان عاطفی و انسانی برای اخلاق اینده است اما صرف بیان این واقعیت چیزی را تغییر نمی دهد.مارکس در ایدئولوژی المانی می نویسد«ما این زحمت را به خود نخواهیم داد که به فیلسوفان و خردمندان توضیح دهیم که رهایی انسان با فروکاستن فلسفه،الهیات،جوهر و جز ان به خود-اگاهی و با رهایی انسان از سلطه این عبارات -که هرگز او را از اسارت بازنداشته اند-حتی گامی هم به پیش نمی رود.و نیز به انها توضیح نخواهیم داد که نیل به رهایی واقعی فقط در جهان واقعی و با وسایل واقعی امکان پذیر است»
مارکس به روشنی می اموزد که در نقد کمونیسم از اخلاق ،بیان اخلاق ماتریالیستی به جای اخلاق مذهبی کمکی به رهایی اخلاق از مذهب نخواهد کرد.در حقیقت نقد کمونیسم از اخلاق مذهبی نقد تئوریک و سرنگونی پراتیک ان بنیان های اقتصادی و اجتماعی است که اخلاق مذهبی بازتاب ایدئولوژیکی انهاست.نفع پرستی اخلاق مذهبی بازتاب نفع پرستی جامعه طبقاتی است.بنابراین تنها با انحلال انقلابی بنیان مادی اخلاق مذهبی یعنی جامعه طبقاتی است که می توان اخلاق به راستی انسانی یعنی اخلاق ماتریالیستی را جایگزین اخلاق نفع پرستانه مذهبی کرد.
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم فروردین 1388ساعت 23:37  توسط سعید دهقانی  |