تبليغاتX
اوانگارد
برقرار باد دیکتاتوری انقلابی پرولتاریا

دو خرداد و بحران نظریه و عمل در چپ سنتی

 

اصلاح طلبی گرایشی بود که با پیروزی محمد خاتمی در دوم خرداد سال ۷۶ اغاز شد و با تحصن کمدی-تراژیک نمایندگان مجلس ششم در اعتراض به رد صلاحیت اصلاح طلبان در سال ۸۲ عملا به پایان رسید.این تحصن از انجا پایان عملی اصلاح طلبی بود که طی ان دوم خردادی ها تمام ضرفیت و اعتبار سیاسی خود را به امید جلب حمایت مردم به صحنه اوردند.اما اکسیون انها هیچ پاسخ تایید امیزی از سوی مردم نیافت به این ترتیب اصلاح طلبان به عمق بی اعتمادی مردم نسبت به خود پی بردند و از ان پس امید بستن انها به انتخابات شوراها و ریاست جمهوری به راستی حماقتی دوم خردادی بود.

ظهور و سقوط دوم خرداد طیف گسترده ای از تحلیل را در اپوزسیون چپ و راست رژیم شکل داد.اپوزسیون راست از نهضت ازادی و ملی-مذهبی ها گرفته تا اپورتونیست های حزب توده و اکثریت و از ناسیونالیست های کرد گرفته تا جمهوری خواهان بورژوا اشکارا به اینده اصلاح طلبی امید بستند زیرا اصلاح طلبی قرار بود انچه که مطلوب انهاست یعنی تغییر از بالا و بدون حضور مردم را محقق کند.چنین تغییری نهادهای سرکوبگر رژیم یعنی نیروهای مسلح حرفه ای،بروکراسی مافوق مردم ،دادگاهها و... را بدون اسیب در اختیار انها قرار می داد تا حاکمیت سرمایه بر نیروی کار در جمهوری بورژوایی انها در انسوی جمهوری اسلامی نیز تضمین شود.در نهایت دوم خرداد شکست خورد و اپوزسیون بورژوایی نیز نتوانست شکست ان را به چیزی جز سنگ اندازی جناح تمامیت خواه و فرصت سوزی خاتمی ارجاع دهد.

در مقابل در گرایشات چپ سنتی نیز درکی غیر مارکسیستی از پروسه شکل گیری و شکست دوم خرداد وجود داشت و دارد.درکی که نظریه و عمل حزب کمونیست کارگری شاخص ان است.مطابق این درک دوم خرداد  تلاش جناح اصلاح طلب رژیم برای بقای جمهوری اسلامی از رهگذر تبدیل ان به یک دولت سرمایه داری متعارف به وسیله دمکرات-بورژوایی کردن روبنای سیاسی و عقلانی-بورژوایی کردن زیر بنای اقتصادی این رژیم بود.تلاشی که با مبارزات و فعالیت جنبش سوسیالیستی و در راس انها حزب کمونیست کارگری با شکست روبرو شد.بنابراین شکست دوم خرداد پیروزی جنبش چپ و حزب کمونیست کارگری معرفی شد پیروزی که سرنگونی طلبی را به بستر اصلی جامعه تبدیل کرد.

چنین درکی از انجا که در قلمرو ناب ایده ها قرار دارد قادر نیست شرایطی را تحلیل کند که در ان عمل اصلاح طلبان از تضاد ها و بحران های سرمایه داری حاکم بر ایران ریشه می گیرد. بنابراین درکی اساسا غیر ماتریالیستی است.واقعیت این است که نه تنها شکست دوم خرداد ارتباطی با حزب کمونیست کارگری و دیگر سازمان های چپ سنتی نداشت بلکه اساسا شکل گیری دوم خرداد حاصل شکست نظریه و عمل حزب کمونیست کارگری و چپ سنتی بود.

توضیح اینکه در میانه دهه هفتاد سرمایه داری حاکم بر ایران دچار بحران فزاینده ای شد.در نتیجه سیاست های تعدیل ساختاری که به وسیله دولت کارگزارانی هاشمی رفسنجانی اعمال می شد خاک فلاکت به کل اقتصاد ایران پاشیده شد. تورم به نرخ بی سابقه ۴۹ درصد رسید و پانصد هزار کارگر در نتیجه سیاست تعدیل و ورشکستگی صنایع بیکار شدند این بحران اقتصادی به شورش های خود انگیخته مردمی دامن زد در اسلام شهر،اکبر اباد،بندر عباس و بسیاری از شهرهای ایران توده های زحمتکش جامعه سر به شورش برداشتند در این وضعیت بود که بنیان عینی برای انقلاب علیه کلیت سرمایه داری در ایران مهیا شد و در این وضعیت بود که باید الترناتیو کمونیستی یعنی حزب انقلاب پرولتری رهبری اعتراض کارگران و زحمتکشان را در دست می گرفت و و این بحران را تبدیل به بحران اخر سرمایه داری حاکم بر ایران می کرد. اما هیچ کدام از سازمان ها و گرایشات چپ سنتی از جمله حزب کمونیست کارگری قادر به این کار نشدند زیرا انها اساسا حزب انقلاب پرولتری نبودند.

به این ترتیب در غیاب الترناتیو پرولتری بخشی از بورژوازی بروکراتیک حاکم بر ایران یعنی جناح چپ که در جریان نزاع های درونی جمهوری اسلامی پس از مرگ خمینی از صحنه قدرت پاکسازی شده بود،با توافق کلیت رژیم به قدرت بازگشت تا اعتراضات طبقاتی رو به رشد کارگران و زحمتکشان را که به دلیل نبود تشکل های مستقل از دولت و حزب پیشتاز انقلابی فاقد اگاهی مستقل از بورژوازی بود، به جای انقلاب به مسیر اصلاح طلبی کانالیزه کند.بنابراین شکل گیری جریان دو خرداد در سال ۷۶ بیانگر این واقعیت بود که در جدال الترناتیو ها، سازمان های چپ سنتی در برابر گرایش دو خرداد که در ان مقطع نماینده کلیت بورژوازی بروکراتیک حاکم بر ایران بود موفق به انجام رسالت تاریخی یک حزب انقلابی طبقه کارگر نشدند.

شکست دوم خرداد نیز ارتباطی با اکسیون های حزب کمونیست کارگری علیه کنفرانس برلین یا افشای حیوانات اسلامی که دمکرات شده بودند نداشت.نه این حزب و نه هیچ کدام از گرایشات چپ سنتی نقشی در شکست دوم خرداد نداشتند.در واقع بحران سرمایه داری حاکم بر ایران که از سال ۱۳۷۴ اغاز و در سال ۷۶ از نظر سیاسی به وسیله بورژوازی کانالیزه شد،در سال ۱۳۸۲ کاملا فروکش کرد. به این ترتیب دوم خردادی ها ضرورت تاریخی خود را برای بخش مسلط بورژوازی بروکراتیک یعنی جناح خامنه ای که ابزارهای سرکوب مانند ارتش،سپاه و بسیج را در اختیار داشت از دست دادند و این جناح تصمیم  به اخراج دوباره انها از قدرت گرفت،همان گونه که پس از مرگ خمینی انها را از قدرت اخراج کرده بود.در مقابل این تصمیم جناح خامنه ای که با رد صلاحیت بی سابقه کاندیدا های اصلاح طلب در انتخابات مجلس هفتم علنی شد،دوم خرداد تصمیم به مقاومت گرفت.انها در توهم حمایت مردم بودند به همین دلیل دست به رادیکال ترین اکسیون خود علیه حاکمیت یعنی استعفا و تحصن در مجلس زدند به این امید که حمایت مردم را جلب کرده و احیانا انقلابی رنگی یعنی انقلابی ارتجاعی-بورژوایی را سازمان دهند. اما توده های مردم یعنی اکثریت کارگران و زحمتکشان که در مقطع دوم خرداد ۷۶ به دلیل نبود عینیت اگاهی طبقاتی شان یعنی حزب پیشتاز انقلابی به دوم خردادی ها روی اورده بودند،در کوران تجربه و نه به دلیل حضور احزاب چپ سنتی  به ماهیت بورژوایی و ارتجاعی دو خرداد پی بردند بنابراین به فراخوان تلویحی اصلاح طلبان برای حمایت از تحصن و انتخابات شورای شهر و ریاست جمهوری نه گفتند و به این ترتیب بود که دو خرداد به جریانی از مردم رانده و از قدرت مانده تبدیل شد.

درس دوم خرداد برای طبقه کارگر ایران همان درس کمون پاریس و انقلابات اروپا برای طبقه کارگر جهانی یعنی ضرورت وجود حزب پیشتاز انقلابی و ضرورت وجود پیش شرط های تئوریک و فرهنگی برای کسب قدرت از سوی طبقه کارگر است.غلبه الترناتیو بورژوایی دو خرداد در سال ۷۶ ناکارامدی متد چپ سنتی برای حزب سازی را نشان داد و ثابت کرد که تشکیلات روشنفکران قادر نیست در شرایط بحران ساختاری طبقه کارگر را برای کسب قدرت رهبری کند.

بحران سرمایه داری حاکم بر ایران دوباره اغاز خواهد شد.این بحران اغاز جدال دوباره الترناتیو هاست.الترناتیو پرولتری یا الترناتیو بورژوایی. کارگران تنها هنگامی می توانند در میانه بحران ساختاری سرمایه قدرت سیاسی را به دست اورند که حزبی متشکل از اگاه ترین کارگران کمونیست داشته باشد.حزبی که با وحدت با تشکل های مستقل کارگری در شرایط بحران انقلابی پراتیک انها را به پراتیک انقلابی تبدیل  کند و با مبارزه با رفرمیسم و پاسفیسم پیش شرط های تئوریک و فرهنگی برای کسب قدرت به وسیله طبقه کارگر را مهیا کند. 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:6  توسط سعید دهقانی  | 

کارگر


کارگر و سیزیف


کارگر در جامعه سرمایه داری خود را در دنیایی می یابد که پیوسته  در مقابل او و اراده اش قرار می گیرد.در این جامعه کارگر گویی برای رنج بردن افریده شده،انگار تاوان گناه نخستین را پس می دهد هر چیز مطلوبی برای او میوه ممنوعه است.در جامعه سرمایه داری زندگی کارگر تنها کار،کار و باز هم کار است کار و گرسنگی کار و تحقیر کار و سرشکستگی...کار که شکوفایی ذات انسان است در این جامعه از خود بیگانه می شود بنابراین کار برای کارگر نه شکوفایی ذات او بلکه فعالیتی مشقت بار زیر شلاق گرسنگی است همین کار هم به سختی پیدا می شود.

کارگر بهای هر کالایی را باید به موقع بپردازد اما مزد او هیچ وقت به موقع پرداخت نمی شود. او می خواهد مانند دیگر اعضای جامعه بورژوایی تفریح کند اما هر تفریحی به پول نیاز دارد.بازار مملو از کالاهایی است که او تولید کرده اما او توان دسترسی به هیچ کدام از انها را ندارد.برخورد فرهنگ بورژوایی با او ترحم یا تحقیر است به این سان غرور او در این جامعه لگد مال می شود.در واقع زنجیر های بردگی از کارخانه تا بازار و از بازار تا محل زندگی او را در بر گرفته اند.با این همه طنز مسئله اینجاست ،طنز بی نهایت تراژیک مسئله اینجاست که کارگر از چیزی محروم می شود که خود ان را خلق کرده است.کارگر در جامعه ای به حاشیه رانده می شود که خود افریننده ان است.


کارگر و انقیاد


حال مسئله اینجاست که چرا کارگر این و ضعیت را تحمل می کند.چرا کارگر همین امروز گسترده ترین اعتصاب سیاسی و پرشور ترین قیام مسلحانه علیه جامعه ای که او را به بردگی کشیده است اغاز نمی کند؟

پاسخ به این چراها به وضوح ریشه در ساختار تفکر در جامعه سرمایه داری دارد.تفکر در جامعه سرمایه داری دارای خصلتی بت واره است.بت وارگی تفکر که ریشه در بت وارگی کالایی دارد انچه را زاییده اجتماع و فعالیت انسان است طبیعی نشان می دهد.این تفکر پدیده هایی را که تاریخی و به این اعتبار الزاما گذرا هستند همیشگی می نمایاند.برای بورژوا تفکر بت واره به این معناست که حاکمیت او بر سرمایه و ابزار تولید همیشگی است و برای کارگر به این معناست که انقیاد او نیز پدیده ای طبیعی و غیر قابل تغییر است.انگار همیشه این گونه بوده و همواره این گونه خواهد بود.کارگر هنگامی که در سیطره اگاهی بت واره جامعه سرمایه داری قرار دارد خود را محکوم طبقه خود می داند.


کارگر و انقلاب


بنابر انچه گفته شد اگاهی کارگر نمی تواند معنایی جز رهایی از تفکر بت واره داشته باشد.هنگامی که تفکر بت واره دچار فروپاشی و گسست می شود کارگر دیگر فلاکت خود را امری طبیعی و همیشگی قلمداد نمی کند.او افق های تغییر را در مقابل خود می بیند و برای این تغییر دست به پراتیک انقلابی می زند.اما تفکر بت واره چگونه دچار گسست می شود؟

چنان که پیش تر رفت بت وارگی تفکر دارای پایه ای ماتریالیستی است و ریشه در بت وارگی کالایی جامعه سرمایه داری دارد.در واقع تفکر بت واره انچه را که پنهان می کند خصلت دیالکتیکی جامعه و تاریخ است.پس هنگامی که جامعه خصلت دیالکتیکی(دگرگون شونده)خود را باز می نمایاند تفکر بت واره نیز دچار گسست می شود.این زمان هنگامه بحران های ساختاری جامعه سرمایه داری است.در شرایط بحران ساختاری تغییرات سیر شتابناکی به خود می گیرند.پایه های قدرت جامعه بورژوایی که فنا ناپذیر می نمودند فرو می پاشند و همه چیز به سرعت تغییر می کند فلاکت کارگران شدت بی حد و حصری می گیرد. در این شرایط که همه چیز در جامعه بورژوایی فرو می پاشد افسانه طبیعی و همیشگی بودن جامعه سرمایه داری نیز در هم شکسته می شود و کارگر امکان تغییر انقلابی وضع موجود را در برابر خود می بیند.اما در این شرایط نیز انحلال انقلابی جامعه سرمایه داری امری جبری نیست. کارگر برای انقلاب به یک رهبری انقلابی نیاز دارد. او به حزب بلشویک نیاز دارد.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 0:32  توسط سعید دهقانی  | 

انقلاب و روشنفكران قيم ماب

مسئله اساسی كه درک ان برای جهت درست نظريه وكردار روشنفكران و مدافعان ارمان طبقه كارگر اهميت اساسی دارد درک اين واقعيت است كه نظريه وكردار انان همواره در درون فرايند انقلابی قرار دارد .به اين معنا كه انقلاب پديده ای نيست كه در اينده ای نا معين اتفاق خواهد افتاد وفعليت ان نيز در گرو تلاش روشنفكران برای وارد كردن طبقه كارگر در مبارزه عليه سرمايه داری نيست زيرا اين ديدگاه به وضوح اموزه ای غير ماركسی بوده و نگرشی اراده گرايانه را نمايندگی ميكند اراده گرايی كه در نهايت روشنفكران رادر وضعيتی قرار ميدهد كه علي رغم ديد گاههای نظری عملا رويكردی قيم مابانه را نسبت به طبقه کارگر در پیش گیرند.
مطابق اموزه های ماركس انسان در جريان توليد وباز توليد زندگی اجتماعی وارد مناسباتی ميشود كه اين مناسبات مستقل از اراده انسان عمل ميكند و درچهارچوب ساختار های طبقاتی همين مناسبات است كه در ذات خود فرايند انقلابی را ايجاد می کند. برهمين منوال سرمايه داری نيز هنگامی كه خصلت مترقی حود را در به نظم می کند. برهمين منوال سرمايه داری نيز هنگامی كه خصلت مترقی حود را در به نظم  كشيدن هرج ومرج ناشی از فروپاشی فئوداليسم به واسطه سازماندهی طبقاتی جامعه بر مبنای منافع بورژوازی از دست داد واقعيت طبقاتی خود را به عريان ترين  شكل ممكن اشكار ساخت.این واقعیت که زاییده نیاز سرمایه به استثمار طبقه کارگر برای ادامه فرایند انباشت بود تقسیم جامعه به طبقات متخاصم نوین یعنی بورژوازی و پرولتاریا را موجب شد. به اين ترتيب اين مناسبات عينی در ذات خود فرايند انقلابی يعني مبارزه طبقاتی هر روزه پرولتاريا عليه بورژوازی را اغاز كرد . ستم ساختاری كه در ذات مناسبات توليد بورژوايی نهفته است عامل محرك در اين مبارزه طبقاتي شد. پس در حقیقت انقلاب نه زاييده اراده انقلابی انسان بلكه فراورده ديالكتیک تاريخ است كه خود را در عرصه عمل پرولتاريا نشان می دهد.

اين واقعيتی است كه عدم درک ان روشنفكران اراده گرا را به در پيش گرفتن ديدگاهي قيم مابانه نسبت به طبقه كارگر وامی دارد.توضيح اينكه مبارزه طبقاتی هر روزه پرولتاريا علیه سرمایه داری در مراحل اوليه تكامل خود دارای خصلتي صنفی و خود انگیخته است.به گونه ای كه حتي از سوی فاعلان اين مبارزه نيز در شكل مبارزه طبقاتی درک نمی شود . روشنفکران اراده گرا كه قادر به درك مبارزه خودانگیخته و صنفی كارگران به مثابه مبارزه طبقاتی عليه بورژوازی نيستند به ناچار ديدگاه بد بينانه ای را نسبت به طبقه كارگر در پيش ميگيرند به اين ترتيب كه كارگران را در حكم گروهی منفعل وفاقد فرهنگ مبارزاتی درک کرده و رسالت خود را انتقال اگاهی و فرهنگ مبارزه به درون صفوف طبقه كارگر ميدانند اما از انجا كه اين راهبرد اراده گرايانه برپيش فرضی غلط استوار است نا كارامدی خود را در جريان پراتيک انقلابی نشان ميدهد در نتيجه اين وضعيت عينی جدايی قطعی بين روشنفكران و طبقه كارگر را رقم مي زند.

به عنوان یک شاهد تاریخی در پيش گرفتن استراتژی مبارزه مسلحانه از سوی چريكهای فدايی خلق بر چنين پيش فرضهای اراده گرايانه ای استوار بود كه خود را در تز ( دومطلق)امير پرويز پويان نشان می داد پويان طبقه كارگر را در ضعف مطلق درک ميكرد.

قیم مابی روشنفکران که زاییده جدایی و ارتباط مکانیکی بین انها و طبقه کارگر است برای سرنوشت فرایند انقلابی نتایج ناگواری دارد.زیرا در این شرایط از یک سو تشکیلات روشنفکران به فرقه های در خود و بی ارتباط با جنبش کارگری تبدیل می شود از سوی دیگر طبقه کارگر نیز قادر به ایفای نقش دگرگون ساز خود نمی شود.جایگاه خاص پرولتاریا در مبارزه طبقاتی به این معنا نیست که این طبقه تنها با اتکا به مبارزه صنفی و خودانگیخته قادر به حل تضاد طبقاتی خواهد بود .در شرایط بحران های ساختاری امکان گذار انقلابی در مقابل طبقه کارگر قرار می گیرد اما این گذار تنها با اتکا به مبارزه طبقاتی صنفی و خود انگیخته کارگران امری نامحتمل است زیرا در مواجه با اشکال ابتدایی از اگاهی طبقاتی و عمل انقلابی کارگران سرمایه داری می تواند به راحتی راه خروج از بحران انقلابی را بیابد.

تنها در صورت وحدت روشنفکران با اگاه ترین کارگران کمونیست در یک سازمان انقلابی است که روشنفکر انقلابی و کارگر در حکم یک کلیت ارتقا یافته در شرایط بحران قادر به حل انقلابی تضادهای سرمایه داری خواهند بود. این سازمان انقلابی نظریه و کردار خود را در وحدتی دیالکتیکی با تشکل های طبقه کارگر قرار می دهد .به این ترتیب کلیت اگاهی طبقاتی جنبش کارگری نفی دیالکتیکی شده همزمان حفظ -حذف و ارتقا می یابد. سازمان انقلابی همزمان در درون طبقه کارگر و جدا از طبقه کارگر از یک سو تبدیل به عینیت اگاهی طبقاتی پرولتاریا می شود و با انواع ضد اگاهی بورژوایی و رفرمیستی مبارزه می کند .از سوی دیگر با جذب تجارب حاصل از مبارزه طبقاتی هر روزه کارگران و تئوریزه کردن ان فرایند مبارزه را از شکل صنفی به شکل سیاسی و انقلابی ارتقا می دهد.

در این صورت روشنفکر و طبقه در میانه بحران های انقلابی به مثابه یک کلیت خود اگاه می توانند راه خروج از بحران را برای بورژوازی و ارتجاع مسدود کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 0:59  توسط سعید دهقانی  | 

تاریخ بربریت سرمایه

هنگامی که بورژوازی اروپا با ایجاد نوع تازه ای از دولت به هرج و مرج ناشی از انحطاط شیوه تولید فئودالی پایان داد ایدئولوگ های این طبقه رستاخیز بورژوازی را رستاخیز ازادی،برابری و برادری نوید دادند.اما افسانه ازادی خواهی بورژوازی برای فروپاشی نیاز به تاریخ طولانی نداشت.رویدادهای دهه۱۸۴۰ در اروپا نقطه عطفی در این فرایند بود.تا پیش از این تاریخ پرولتاریای اروپا در کشاکش بورژوازی و اشرافیت فئودال عموما در کنار بورژوازی قرار می گرفت.اما در این دهه بورژوازی پیروزمند اروپا از انجا که دیگر نیازی به همراهی پرولتاریا و پذیرش خصلت های رادیکال و دمکراتیک او نداشت مانند هر طبقه حاکم در هر جامعه طبقاتی ماهیت سرکوبگرانه خود را نشان داد و گرایشات مترقی پرولتاریا را در سرتاسر اروپا به خاک و خون کشید.این رویدادها نشان داد که برخلاف دیدگاه غالب بورژوازی هیچ گاه دارای یک مرحله انقلابی نبود که اکنون به ارتجاع کشیده شده باشد و این فشار حضور پرولتاریا بود که رادیکالیزم و خصلت های ازادی گرایانه را به جنبش بورژوازی تحمیل می کرد.رویدادهای دهه۱۸۴۰ پایه های مادی را برای خلق تئوری های تازه درباره بورژوازی و شیوه تولید سرمایه داری مهیا کرد در این دوره مارکس و انگلس با تعمیم تجارب به دست امده از انقلابات در اروپا نقد کوبنده ای را از جامعه سرمایه داری به دست دادند.نقدی که نشان می داد سرمایه داری به سوسیالیزم منتهی می شود یا بربریت.در نیمه دوم قرن نوزدهم و قرن بیستم از سوی کارگران و انقلابیونی که دیدگاههای مارکس را پذیرفته بودند کوشش های فراوانی برای شکل دهی به یک الترناتیو کارگری و سوسیالیستی برای جامعه سرمایه داری شکل گرفت کارگران در این راه دستاوردهای بزرگی داشتند مانند کمون۱۸۷۱در پاریس و انقلاب اکتبر۱۹۱۷در روسیه.اما کمون به دلیل نبود حزب پیشتاز انقلابی و انقلاب اکتبر به دلیل غلبه بروکراسی ضد انقلابی استالینی به شکست و انحطاط کشیده شدند.در این زمان بورژوازی و ایدئولوگ های او ابطال و نادرستی اندیشه های مارکس درباره جامعه سرمایه داری را اعلام کردند غافل از اینکه اندیشه های انها درباره سرنوشت جامعه سرمایه داری شق دیگری هم داشت:بربریت!

درست است که انقلاب جهانی کارگری پیروز نشد اما سرمایه داری به سرعت مرزهای بربریت را در نوردیده است.در عصری که به تعبیر فلسفه ایدالیستی کانت پایان صغارت خود خواسته انسان است در نتیجه عمل کور نیروهای سرمایه و ناکامی الترناتیو پرولتری جامعه بشری به جای اینکه به یک مرحله حقیقتا انسانی گام نهد دچار توحش شده است.برای ورود سرمایه داری به بربریت فاکت های زیادی را می توان بیان کرد  اما تنها ایران تحت حاکمیت دولت بورژوایی جمهوری اسلامی برای نمایش بربریت سرمایه کافی است.امروز در ایران ما با پدیده ای به نام جمهوری اسلامی روبرو هستیم دولتی که کارگران را به جرم مطالبه یک زندگی انسانی دستگیر،شکنجه و اعدام می کند.دولتی که حاضر نیست امکانات درمانی را برای کارگر زندانی که کلیه هایش را از دست داده است مهیا کند.دولتی که کارگران شرکت واحد را به جرم تشکل بیکار می کند.دولتی که تجمع کارگران شهر بابک به گلوله می بندد. دولتی که دانشجویان را به جرم عقایدشان زندانی و زیر شکنجه مجبور به اعتراف می کند.دولتی که هزاران زندانی سیاسی را در عرض سه ماه اعدام می کند.دولتی که پلیس او سر و صورت زنان را به جرم اینکه حاضر نیستند طبق معیارهای حکومت لباس بپوشتد با باتوم خون الود می کند.جمهوری اسلامی با این شکل حکمرانی نمونه تضاد بین روبنای سیاسی با زیر بنای اقتصادی نیست جمهوری اسلامی نمونه کامل ورود سرمایه داری به بربریت و عمل کور نیروهای سرمایه است.جمهوری اسلامی نه رجوع بورژوازی به شیوه های سیاست و فرهنگ قرون وسطی بلکه ورود او به بربریت و وحشیگری است که کلاسیک های مارکسیسم از ان سخن گفته بودند.تاریخ بربریت سرمایه مدتهاست که اغاز شده است پایان این تاریخ درگرو پراتیک انقلابی طبقه بالنده یعنی پرولتاریاست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 3:32  توسط سعید دهقانی  | 

    

                   

                                 نشریه شماره ی پنجم میلیتانت را دانلود کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:33  توسط سعید دهقانی  |